تبلیغات
روزنامه - تقدیر از فرماندهان ارتش آمریکا به‌دلیل کشتار سرخپوستان
شنبه 7 آبان 1390

تقدیر از فرماندهان ارتش آمریکا به‌دلیل کشتار سرخپوستان

• نوشته شده توسط: ramin h

فاجعه سرخپوستان آمریکا-13
تقدیر از فرماندهان ارتش آمریکا به‌دلیل کشتار سرخپوستان

خبرگزاری فارس: در ارتش آمریکا از فرماندهان نظامی که سابقه‌ای در کشتار سرخپوستان داشتند تقدیر شده و مدال افتخار به آنها تعلق می‌گرفت.

خبرگزاری فارس: تقدیر از فرماندهان ارتش آمریکا به‌دلیل کشتار سرخپوستان

به گزارش فارس، نسل کشی سرخ پوستان و مالکان اصلی سرزمین آمریکا از جمله داستان‌های دردناک و البته مهجور تاریخ است. این اتفاق که از آن بعنوان بزرگترین و طولانی ترین نسل کشی تاریخ یاد می‌شود منجر به کشتار وسیع سرخ پوستان و جایگزینی مهاجمین سفید پوست در این سرزمین ها شده است. در این اتفاق، سفیدها مردان متمدنی تصویر می شوند که قرار است وحشی‌های سرخ پوست و بی‌خبر از همه جا را رام کرده و به آنها تمدن یاد دهند که گاهی هم به دلیل حمله آنها به سفیدپوستان متمدن آنها ناگزیر می شوند از خودشان دفاع کنند. این تمام داستانی است که ما از این اتفاق مهم تاریخ سراغ داریم.
به هر حال خبرگزاری فارس بر آن است تا با پرداختن به این اتفاق تاریخی آن را از مهجوریت خارج نماید.
اثر زیر کتاب «فاجعه سرخ پوستان آمریکا» یا «دلم را به خاک بسپار» نوشته دی براون و ترجمه محمد قاضی است که انتشارات خوارزمی آن را منتشر کرده است و خبرگزاری فارس آن را بصورت سلسله‌وار منتشر می‌کند.

* تقدیر از فرماندهان نظامی بدلیل کشتار سرخپوستان

بدین گونه، در پایان ماه اوت 1865 ، قبایل سرزمین «پاودر ریورـ بین کوههای روشوز در مغرب و «بلک هیلز» در مشرق پراکنده بودند. اینان از وضع مستحکم خود بقدری مطمئن بودند که وقتی نخستین بار شایعه نزدیک شدن ستونهای سربازان دولتی را در آن واحد از چهار سمت شنیدند باور نکردند.
سه ستون به فرماندهی ژنرال «پاتریک .ی. کانر» در ماه مه از «اوتا» راه افتاده بود تا بر جاده «لاپلات» با سرخ‌پوستان بجنگد. همین فرمانده بزرگ نظامی یعنی «کانر» در 1863، ‌اردوگاهی از قبیله «پایوت» را بر ساحل رود «بیر ریور» محاصره کرده و دویست و هفتاد و هشت نفر از ایشان را قتل عام کرده بود. سفید‌پوستان او را به پاس این پیروزی درخشان تقدیر کرده و به لقب «مدافع دلیر مرز از خطر دشمن سرخ» مفتخر ساخته بودند.
در ژوئیه 1865، کانر اعلام کرد که سرخ‌پوستان مقیم شمال رودخانه «لاپلات» را باید «همچون گرگان موذی» شکار کرد و برای تسخیر سرزمین «پاودر ریور» سه ستون نظامی براه انداخت. ستون اول به فرماندهی سرهنگ «نلسن کول» بایستی از نبراسکا به سمت «بلک هیلز» در داکوتا بتازد. ستون دوم به فرماندهی سرهنگ «ساموئل واکر» بایستی از دژ «لارامی» به خط مستقیم به سمت شمال برود تا در «بلک هیلز» به «کول» بپیوندد. بالاخره ستون سوم به فرماندهی خود «کانر» بایستی رو به شمال غرب از راه طبیعی «بوزمن» تا «مونتانا» پیش برود. ژنرال کانر امیدوار بود که بدین وسیله بتواند حلقه محاصره را به دور سرخ‌پوستان تنگ کند و آنان را در لای گیره فشرده‌ای که از بهم آمدن ستون خود او و نیروی توأم «کول» و «واکر» درست می‌شد به دام بیندازد. به افسران خود توصیه کرده بود که هیچ پیشنهاد صلحی از سرخ‌پوستان نپذیرند و به لحن خشونت‌آمیزی افزوده بود: «به هر سرخ‌پوست نرینه‌ای که سنش از  دوازده سال بیشتر باشد حمله کنید و او را بکشید.»
در آغاز ماه اوت، هر سه ستون به حرکت درآمدند. اگر همه چیز طبق نقشه‌ای پیش رفت که خود کشیده بودند هر سه ستون بایستی در اول سپتامبر بر کرانه رود «روزباد» واقع در قلب سرزمین سرخ‌پوستهای دشمن باشند.
ستون چهارمی نیز که هیچ ارتباطی با لشکرکشی «کانر» نداشت و از مشرق آمده بود به ولایت «پاودر ریور» نزدیک می‌شد. این ستون که رهبر آن مردی غیر نظامی به اسم «جیمز ا. سایرز» بود و مأموریت داشت که راه تازه‌ای بگشاید هدفی جز این نداشت که خود را به معادن طلای «مونتاها» برساند. «سایرز» چون می‌دانست که در صورت ورود به سرزمین سرخ‌پوستان ناچار با حقوق مالکیت ایشان که به موجب قرارداد به آنان داده شده بود تعارض پیدا خواهد کرد، لذا انتظار مقاومت از طرف ایشان را داشت. برای حفاظت کاروان خود مرکب از هفتاد و سه نفر جوینده طلا و هشتاد دلیجان آذوقه و خواربار و اثاث، دو گروهان سرباز پیاده از دولت کمک گرفته بود.

* درگیری سفیدپوستان با سرخپوستان شکارچی

در حدود 14 یا 15 اوت بود که «شه‌ین‌»‌ها و «سیو‌کس»‌های مقیم سواحل «پاودر ریور» نخستین بار خبر نزدیک شدن ستون «سایرز» را شنیدند. بعدها جورج بنت چنین نقل کرد: «شکارچیان ما سراسیمه به اردوگاه بازگشتند و مدعی شدند که دیده‌اند عده‌ای سرباز در امتداد ساحل رودخانه بالا می‌آیند. جارچی دهکده، مردی به نام «خرس گنده» فورا سوار بر اسب خود شد، بتاخت به دور اردوگاه گشت و فریاد زد که سربازان دارند می‌آیند. «سرخ میغ» نیز سوار بر اسب خودشد، گله خود را به درون آورد و در اردوگاه «سیوکس»‌ها به همه خبر داد.
همه به سوی اسبهای خود دویدند. در این لحظات وحشت و دستپاچگی‌ هیچکس دربند این نبود که بداند اسبی که سوار می‌شود از آن کیست. هرگاه اسبی در جریان نبرد کشته می‌شد راکب آن تعهدی نداشت که تاوان آن را به صاحب اسب بدهد، و اگر اسبی به غنیمت می‌گرفت به صاحب اسب کشته می‌داد. وقتی همه سوار بر اسبان خود شدند دسته جمعی در امتداد ساحل «پاودر ریور» بالا رفتیم و پس از طی تقریبا بیست و پنج کیلومتر ناگهان به گروه «راه سازان» سایرز برخوردیم که ستونی طولانی از مهاجران سفید‌پوست بودند و سربازانی ایشان را مشایعت می‌کردند.»
سرخ‌پوستان از غنایمی که از حمله به پل «لاپلات» بدست آورده بودند هنوز چند دست لباس متحد‌الشکل نظامی و چند شیپور نگاه داشته بودند. اکنون قبل از ترک اردوگاه، جورج بنت به عجله یک کت افسری به تن کرده و برادرش چارلی یک شیپور برداشته بود. آن دو فکر کرده بودند که ممکن است این اشیا وسیله فریب سربازان شوند و آنان را به فرار وادارند. نزدیک به پانصد تن «سیو کس» و «شه‌ ین»، از آن جمله «سرخ میغ» و «کند دشنه» جزو این گروه بودند. رؤسا از دست سربازان که بدون اجازه وارد سرزمین ایشان شده بودند بسیار خشمگین بودند.
در آن لحظه که سرخ‌پوستان برای نخستین بار صف دراز دلیجانها را دیدند صف مزبور در بین دو تپه در حرکت بود و متعاقب آن گله‌ای مرکب از قریب سیصد رأس چهارپا می‌آمد. سرخ‌پوستان به گروه‌های کوچک تقسیم شدند و بین خط‌الرأسهای دو طرف مسیر کاروان متفرق گردیدند، سپس با یک علامت در آن واحد به روی سربازان مشایع کاروان آتش گشودند. در ظرف چند دقیقه سربازان حلقه‌ای تشکیل دادند، مالها را در وسط گرفتند و دلیجانها را چسبیده بهم به دور آنها گذاشتند.
تا دو سه ساعت، جنگجویان با دشمن بازی و تفریح کردند، بدین معنی که از تپه‌ها فرود می‌آمدند و ناگهان آتش به روی دشمن که نزدیک بود می‌گشودند. عده‌ای که بسیار جسورتر بودند بتاخت به دور دلیجانها می‌گشتند و ناگهان به آنان حمله می‌بردند. وقتی سربازان با دو توپ خود شروع به تیر اندازی کردند جنگجویان به پشت تپه‌ها عقب نشستند در حالی که جیغهای گوشخراش می‌کشیدند و به سربازان دشنام می‌دادند. چارلی بنت چندین بار شیپور خود را به صدا درآورد و هر چه فحش آنگلوسا کسنی از زمان کار در مغازه پدرش به یاد داشت نثار سربازان کرد. یکی از آن جویندگان طلا که در محاصره افتاده بودند بعدها چنین نقل کرد: «سرخ‌پوستان به موهن‌ترین وجهی‌ ما را مسخره می‌کردند. بعضی از ایشان انگلیسی می‌دانستند و رکیک‌ترین فحشها را نثار ما می‌کردند.»
کاروان دلیجانها در محاصره ماند اما سرخ‌پوستان موفق نشدند حلقه محاصره را بشکافند. نزدیکهای ظهر، برای پایان دادن به این وضع، روسا دستور دادند که پرچم سفید افراشته شود. چند دقیقه بعد، مردی که شلواری از پوست گوزن در پا داشت سواره از حلقه دلیجانها بیرون آمد. چون برادران بنت انگلیسی می‌دانستند مأمور شدند که به ملاقات آن مرد بروند. پیک کاروان مردی مکزیکی بود که بسیار خوش خلق و مهربان بود و «خوان سوس» نام داشت. «سوس» به همان اندازه که از انگلیسی دانستن برادران بنت در شگفت مانده بود از کت افسری آبی‌رنگی که جورج به تن داشت متعجب شد. خود او که بسیار بد انگلیسی حرف می‌زد مجبور شد با ایما و اشاره مطالبش را تفهیم کند، لیکن عاقبت موفق شد به ایشان حالی کند که فرمانده کاروان حاضر است با رؤسای سرخ‌پوست به مذاکره بنشیند.

* کینه‌ورزی سفیدپوستان نسبت به سرخپوستان

ترتیب ملاقاتی به سرعت داده شد و در آن دیدار برادران بنت سمت مترجمی «سرخ میغ» و «کند دشنه» را برعهده گرفتند. سرهنگ سایرز و سروان «جورج ویلی فورد» با عده کمی مشایع از سنگر بیرون آمدند. سایرز درجه سرهنگ افتخاری داشت ولی خود را فرمانده کاروان می‌دانست. «ویلی فورد» افسر رسمی بود و دو گروهان سرباز او از سربازانی بودند که در جنگ انفصال از «اتحادیه ایالات جنوب» به اسارت گرفته شده بودند. «ویلی فورد» در حال حاضر بسیار عصبانی بود، چه اولا به سربازان خود اعتماد نداشت و ثانیا مطمئن نبود که در کاروان حکمش را بخوانند. به لباس متحد‌الشکلی که مترجم دورگه یعنی جورج بنت در برداشت با تعجب خیره شده بود.
وقتی «سرخ میغ» علت حضور غیر مجاز سربازان را د خاک سرخ‌پوستان جویا شد سوان ویلی فود نیز سؤالی در برابر سؤال او مطرح کرد و پرسید: چرا سرخ‌پوستان به سفید‌پوستان بی‌آزاری که قصد جنگ نداشته‌اند حمله‌ور شده‌اند؟ چارلی بنت که هنوز کینه خاطرات سند کریک را به دل داشت به ویلی فورد گفت «شه‌ین»‌ها آنقدر با سفید‌پوستان خواهند جنگید تا دولت، سرهنگ «چیوینگتن» را به کیفر جنایاتش در سند کریک، به دار بزند. سایرز اعتراض کرد و توضیح داد که برای جنگ با سرخ‌پوستان نیامده است بلکه در جستجوی یافتن نزدیکترین راه به سرزمین طلاخیز «مونتانا» است و از اینجا فقط می‌خواسته است عبور کند.
جورج بنت بعدها چنین نقل کرد: «من حرفهای او را برای رؤسا ترجمه کردم و «سرخ میغ» جواب داد که اگر سفید‌پوستان بی‌درنگ سرزمین او را تخلیه کنند و در آنجا راه نسازند جنگی در بین نخواهد بود. «کند دشنه» نیز گفت که عقیده «شه‌ین»‌ها همین است. سپس، هر دو رئیس به افسر (ویلی فورد)‌ توصیه کردند که کاروان خود را یکراست به سمت مغرب ببرد، آنگاه به سمت شمال پیچد و با عبور از کوههای «بیگورن» از خاک ایشان بیرون برود.»
سایرز دوباره اعتراض کرد و گفت که در پیش گرفتن چنین راهی اورا از مقصد خود بسیار دور خواهد کرد. او می‌خواست در امتداد دره «پاودر ریور» به سمت شمال برود و در دژی که ژنرال «کانر» مشغول ساختن آن بود توقف کند.
این دفعه اول بود که «سرخ میغ» و «کند دشنه» چیزی درباره ژنرال «کانر» و لشکر کشی او می‌شنیدند، و چون آگاه شدند که سربازان جرأت کرده‌اند در قلب شکارگاه‌های ایشان دژ بسازند تعجب توأم با خشم و نارضایی خود را آشکار کردند. وقتی سایرز بوبرد که رؤسای سرخ پوست قیافه خصمانه به خود گرفته‌اند و سرجنگ دارند فورا یک بار آذوقه از آرد و شکر و قهوه و توتون به ایشان هدیه کرد. «سرخ میغ» پیشنهاد کرد که مقداری باروت و فشنگ و چاشنی نیز به آن بیفزایند اما سروان «ویلی فورد» رسما با آن مخالفت کرد. او در حقیقت از سرهنگ سایرز دلخور بود و عقیده نداشت که چیزی به سرخ‌پوستان داده شود.
بالاخره رؤسا قبول کردند که به ازای گرفتن یک بار آرد و شکر و قهوه و توتون به کاروان اجازه بدهند در امتداد دره «پاودر ریور» پیش برود. جورج بنت بعدها چنین حکایت کرد:
«افسر به من گفت که سرخ‌پوستان را از کاروان دور نگاه دارم چون تنها به این شرط است که بار اهدایی به ایشان را پیاده خواهد کرد. او عجله داشت که هرچه زودتر خود را به رودخانه برساند و در نزدیکی آنجا اردو بزند. این ماجرا به هنگام ظهر اتفاق افتاد. در آن فاصله که او به کنار رودخانه رسید و کاروان را در آنجا مستقر کرد افراد دیگری از قبیله «سیوکس» از دهکده بیرون آمده بودند تا به سرخ‌پوستان همراه ما ملحق شوند. وقتی رسیدند بار آذوقه بین سرخ‌پوستان حاضر در محل تقسیم شده بود، بدین جهت تازه واردان نیز سهمی برای خود خواستند، و چون افسر از قبول درخواست ایشان امتناع ورزید بنای تیراندازی به اردوگاه سفیدپوستان را گذاشتند.»
این دسته دوم «سیوکس» چندین روز تمام مزاحم کاروان سایرز و ویلی فورد شدند؛ اما «سرخ‌میغ» و «کنددشنه» و جنگجویان ایشان در عملیات مزبور هیچ شرکت نکردند. اینان در امتداد دره بالا رفتند تا درباره شایعات مربوط به لشکر کشی «کانر» و هجوم سربازان به منطقه و ساختن دژ تحقیق کنند و صحت و سقم آن را معلوم نمایند.
در خلال این اوقات، فرمانده کل یعنی ژنرال «کانر» سنگری از چوب در صدکیلومتری جنوب دو رودخانه «کریزی وومن» و «پاودر ریور» ساخت و آن را به افتخار خود «دژ کانر» نامید. در ستون تحت فرماندهی او گروهانی هم از افراد قبیله «پاونی» بودند که نقش پیشتر اول را داشتند و تحت فرماندهی افسری به نام سروان «فرانک نورث» بودند. «پاونی‌»‌ها دشمنان دیرنه «سیوکس‌» ها و «شه‌ین»‌ها و «آراپاهو»‌‌‌ها بودند و چون برای این جنگ اجیر شده بودند جیره مرتبی معادل جیره سرباز سوار می‌گرفتند. در آن هنگام که سربازان به بریدن چوب برای ساختمان «دژکانر» مشغول بودند «پاونی‌»‌ها برای اکتشاف و به جستجوی دشمنان خود می‌رفتند. در 16 اوت، گروه کوچکی از «شه‌ین»‌ها را دیدند که از سمت جنوب می‌آمدند. «زرد زن» مادر چارلی بنت جزو این گروه بود.
«زرد زن» که چهار مرد در اطرافش بودند قدری از گروه اصلی پیشی گرفته بود. وقتی بر بالای تپه‌ای چشمش به «پاونی‌»‌ها افتاد ابتدا گمان کرد که آنها از افراد قبیله «شه‌ین‌»‌ یا «سیوکس» هستند. «پاونی‌»‌ها با اشارات دوستانه‌ای ایشان را به نزد خود خواندند، بدین جهت «شه‌ین‌‌»‌ها بی‌آنکه گمان بد ببرند به ایشان نزدیک شدند. هنوز به پای تپه نرسیده بودند که «پاونی‌»‌ها ناجوانمردانه به آنان حمله‌ور شدند. بدین گونه، «زرد زن» که از ویلیام بنت به خاطر سفیدپوست بودنش جدا شده بود، به دست مزدوری از نژاد خود به قتل رسید. پسرش چاری در آن هنگام فقط چند کیلومتری از صحنه فاصله داشت و در مشرق آن نقطه بود. او با جنگجویان «کنددشنه» بود که از محاصره کاروان سایرز باز می‌گشتند.

ادامه دارد...
انتهای پیام/ی



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900707000211

نظرات()